تبليغاتX
نهان از تو,حتی نهان از خودم

 

ــ چقدر خوشحالم از اینکه گره از کار کسی باز می شه!

ــ چقدر ناراحتم از اینکه اونایی که همه امیدتن٬
حالا که روز تنگته به راحتی پشتت و خالی می کنن...

ناراحت نباش خواهر جونم خدا با تویه ٬خودش می دونه
کی باصفا تره٬ همونو فرستاده...همونی که یه روز دست
ما رو هم گرفت...

آخه هر کسی لیاقت اینو نداره که از طرف خدا ناجی بشه!!!

 
پ.ن:خدایا سایه پدر رو از سر هیچ بنده ای کم نکن!!!

 

+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 9:12 PM توسط صبا |


 

 

مادر ...
در حیرتم از صبرت...
در حیرتم از عشق عظیمت...
اگر می خوای من نمیرم
هرگز نمیر مادر...هرگز نمیر...

 

به مقدس ترین لحظه های نگاهت
پاس می دارمت
ای عظمت گریز ناپذیر
ای مادر...

 

 

 

  • «هیچ‌چیز به قدر دیدن یک مادر با کودک روح‌پرور نیست و هیچ‌چیز حس حرمت و تقدیس ما را هنگام تماشای مادری‌ که کودکانش وی را احاطه کرده‌اند، بیدار نمی‌کند.»

 

+ نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 8:22 PM توسط صبا |


 

در دنیای لعنتی امروز٬ هر گز نمی توانی خودت را معشوق اصلی کسی بدانی...
همیشه بدان٬ کسانی در پوست اهوان معصوم٬ در ظاهر همدردت اند ولی پشت پرده در حال تیز کردن خنجرهایشان
لحظه ای غفلت کافی ست تا سر از بدن آرزوهایت جدا کنند...

 

پ.ن:هنوز هم در شوک فیلم امتیاز نهایی ام !!!

 

+ نوشته شده در دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 6:17 PM توسط صبا |


 

 مردها کسی را که " بسیار " دوست دارند ، چنان نشان می دهند که فقط " مقداری " دوستش دارند.

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 5:56 PM توسط صبا |


 

دون خوان می گه: زهدان زن انبار ذخیرهء نیرو و انرژیه. قدرتی که جادوگران مرد ازش محرومن.

+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 9:18 PM توسط صبا |


دوستت دارم..

ای بسط نشین مقدس قلب من...

تا ابد...

تا همیشه...

...

...

 

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 10:6 PM توسط صبا |


 

وقتی من بمیرم 
                  همه افسوس می خورند
                   که چرا صداقت باد را جدی نگرفتند...
             وچند فرشته عقب مانده ذهنی 
                  بر مزار نامعلوم من
                  اشک های بی رنگ و بودار می ریزند...

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 3:41 PM توسط صبا |


 

 

برخورد ما با تو دیدنیست ای خدا...

 گاه تورا کاسه گدایی میکنیم...!
گاه از دیوار تو (که همیشه کوتاه است) بالا میرویم...!!
گاه با تو سیاست میکنیم...!
گاه می خواهیم سر تو را شیره بمالیم...!
گاه میخواهیم تو را قانع کنیم...!
گاه میخواهیم به تو یاد بدهیم...خدایی کردن را!!!!!!
گاه میخواهیم تو را تو جیه کنیم...!
گاه میخواهیم تورا تنبیه کنیم...!
گاه میخواهیم تو را بتراشیم تا در قالب ما جا شوی!!
گاه تو را به جنگ دعوت میکنیم...!
گاه به تو غر میزنیم...!
گاه به تو اخم میکنیم...!
گاه ازتو ناراضیم...!
گاه با تو کاسبی میکنیم...!
گاه از ته دل از تو دلخوریم...!
 گاه...

پ.ن:

 

+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 2:48 PM توسط صبا |


 

           سایه اندامش خواب مرا آشفت!!!!

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 10:52 AM توسط صبا |


 

من و زندگی بیست و دو سال و ده ماه وچند روز هست که داریم گل یا پوچ بازی می کنیم...!!!
یک بار گل می آورم ٬یک بار پوچ...
گاهی اوقات دوبار گل ٬دو بار پوچ...
بعضی وقتها تا دلت بخواهد گل...
و بعضی اوقات هم تا چشم کار میکند پوچ پوچ است...

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 8:24 PM توسط صبا |