|
خانه سرخ و کوچه سرخ است و خیابان سرخ است آری از خون پهنه برزن و میدان سرخ است ده به ده پرچم خشم است که بر می خیزد مزرعه زرد و کفن سبز و خیابان سرخ است...
پ.ن:متاسفم که به دلایل امنیتی مجبور شدم(مجبورم کردند) پست های جدید را بردارم...
تو را در چنگ ِافکارم می گیرم آنگاه٬ آغوش ِبیدریغت را٬ کشف می کنم. این٬ پنهان ترين گستره ی ممنوع ِ روياهایم است رقص ِعریان ِعطرت در باد هنوز هم٬ دریچه ی منزوی ِشعر هایم را٬ مُعطر می کند. به راستی که تو با صدای دلم می رقصی و چه خیال انگیز ذهن ِبی تابم را در باغ زلفهایت به خواب می بری! پ.ن: این گردبادی که به پا کردی اول تو را بلعید!!!
شبها٬ دستانی از آستین هایی نامریی سر در می آورند٬ خواب را پس می زنند٬ میل های تردید را با کلاف ِاندیشه ام در هم می آمیزند... می بافند٬می شکافند می بافند٬می شکافند ومن در شور ِداشتن تن پوشی برای پوشاندن پ.ن:احساست را در بیداری سرکوب می کنی٬ پ.ن:
لطیف تر دل می بندمت و عمیق تر قسم می خورم... بر فراز تشویش های من٬ خنجری برنده تر از تیغ ِنگاه ِتو نیست و غم محضی که به ژرفای جانم فرو می کند ... بگذار بساط ِلاجوردیه چشمانت هنوز هم فاتح ِشهوت ِدیوانه ی شعر هایم باشد اردیبهشتیه غمین ِمن ! پ.ن:این پست مخاطب خاص دارد و به مناسبت تولدش در اولین روز ِاردیبهشت ماه تقدیمش می شود
گیج و عبوس قدم می زنم اعماق ِسرد و تاریک ِ درونم را ! غبار ِسنگینی ٬ظلمت ِاندیشه هایم را سخت در آغوش گرفته است. خیال تو ... تنگنای پر پیچ و خم ِتولدیست٬ که دوباره به خاک می سپارمش . ۳۰/۱۲/۱۳۸۷: سال نو مبارک ۰۱/۰۱/۱۳۸۸: سال ۸۷ با تمام سختی ها ٬ گرفتاری ها٬دل مشغولی ها و صد البته شادی ها و شیرینی هایش گذشت ٬باشد که سال ۸۸ را با دلی شادتر و سری سبز تر و لبی خندان تر آغاز کنیم . ۲۰/۰۱/۱۳۸۷:دست ِمن٬ در پی دستان ِ خدا می گردد.
راستی تو می دانی دلمان که می گیرد تسکینش با چیست؟ راستی تو می دانی خدا هم کفش می پوشد یا نه؟من که میگویم نمی پوشد آخر کفش به کارش نمی آید .او فقط می نشیند ٬می بیند و می نویسد...!؟ راستی تو می دانی خدا هم گاهی اوقات یادش می رود سَرکِش ِ "گاف" را بگذارد و ناخودآگاه چند فحش آبدارمان می دهد؟ راستی تو می دانی درون سَرم چند آهنگر مدام سلول های عصبی را داغ می کنند خوب که سرخ شد٬ با پُتک بر آن می کوبند تا حالت بگیرد!؟ راستی تو می دانی چند زن ِبد قیافه دائم در دلم ملافه های سپیدشان را در تشت های مسی چنگ می زنند تا تمیز و تمیز تر شوند و هر گاه حوصله شان سر می رود از مادر شوهر هاشان بد می گویند!؟ این را هم شاید ندانی که در ملکوت کسی قدم نمی زند و خدا هر روز ٬بارها ریش های بلند و سپیدش را شانه می زند و من از همیشه بیشتر می میرم برای چشمان آبی و دستان چروکیده اش که مدتهاست برکت را از دخل هامان دریغ کرده است!؟ راستی کاش کسی می فهمید من اینها را نمی نویسم تا زیبا جلوه کنند.من می نویسم تا افکار رو به فسادم٬ بیش از این نگندد...!!!
امروز٬ قاب ِبرهنه ی اندامم٬ رو به انحنای دلپذیر ِچشمانت قد کشیده است. کاش حجم پُر تمنای پیکرت هنوز هم٬ شیفته ی عطر دستانم بود.
یک بغل تشویش و اضطراب٬ تکرار ِخالیه ِدنیای من است! چه زود عادت کردم به حوض ِمربعی ام با کاشی های رنگ پریده و بند انگشتی اش! این زمستان را هم به شوق ِبهار می گذرانم٬ که شاید گلدان های شمعدانی باغچه ات را٬ میهمانِ انزوای حوضچه ام کنی...! پ.ن:۲۲/۱۱/۱۳۸۷ بارون که می باره من بی علت می خندم!!!
آفتاب را بر٬ دار می کشد سمفونیه انگشتان ِآتشینت در امتداد ِسلول های منجمد ِتنم... تابیده ایی در آغوشم لطافت ِاندامت ٬ بوی بوسه ی مهتاب می دهد. پ.ن: درگیر امتحانات پایان ترم هستم. وبلاگ تا ۱۰ بهمن ماه آپدیت نمی شود. پ.ن:۰۷/۱۱/۸۷ *با تشکر ویژه از مانیا و محبت های بی دریغش پ.ن:۰۸/۱۱/۸۷ * رامونا ی عزیزم تولدت مبارک پ.ن:۱۲/۱۱/۸۷ *هر روز یک قدم دورتر می شوم از آن روزها ۱۶۰۶ قدم گذشت و از آن دیگری ۷۳۵ قدم
خط به خط کاغذ به کاغذ گاهی باید از خیال ِتو پُر شد تا کلمات بوسه بزنند بر پیکر ِعریانه ِشعرم هراس ِشبی بی ماه و ندیدن ِگونه های فرورفته اش... تاریکی امشب می بلعد طراوت ِرویاهایم را پ.ن: غزل می گوید: راستی چرا چوب لباسی ات این قدر پر شده؟ شاید باید یکی دیگر بخری. پ.ن: متاسفانه با عوض شدن قالب بعضی از لینک ها پاک شد
تمام فصل های خلقت در هزار توی گیسوانت لم می دهند وقتی که مردمک ِچشمانت٬ رو به رویاهای من مماس می ایستند. اندام ترد ِلذت هایم نفس می کشند عطر سیب ِتنت را٬ خدا خواب بود که از بهشت چیدمت...
تکه پاره های احساسم بوی مداد می دهند بوی حرف... بوی ناز چشمانی که به تصویر هیچ نقاشی نمی آیند. پهنای صورت قابهایم گلدان گیسوانت را در خواب دیده اند و تعبیرش را٬ با تن عریان ِشعرهایم قسمت کرده اند... پ.ن:میهمان بدی نبودی به شادی بدرقه ات کردم ... پاییز!
بگذار قدم بزند ذهن ِکنجکاو ِپنجره ام آنسوی دالان ِتنهایی ها را... وقتی که کودک ِعریان ِهوس٬ زیر پرچین ِخیال٬ رو به مهتاب ٬ آفتاب را سَر می کشد ... پ.ن: سایه ام ... تاریک و سرگردان پ.ن:دل به دریا زدم ٬جای زخمش سوخت.آب دریا هم ٬مثل چشمان ِاو شور بود! پ.ن:تنهایی های دیوار را جز پیچک باغچه ی همسایه ٬همراهی نیست.
توحادثه ی نورانی هستی٬ میان ِفضای سرد و تاریک ِاحساسم... رویش یک سیب بر تن ِدرختی عقیم٬ یا که جنبش بیداری زیر پوست ِکابوسی تلخ و دراز. گمشده ایی که با سلام ِتند و تب دارش بی مهابا٬در آغوشم می کشد!!!
یک فنجان چای داغ٬ به پاس ِتُف کردن های بی موقع ِقلمم! می خواهم با کلاف ِسر درگم ِ اندیشه های بهاریم در این شب های پیش از یلدا٬ گوشت ببافم برای استخوانهای سرد ِاحساست...!!!
باران که بارید٬ بیا... روزی که خورشید٬ به میهمانی ِچشمان ِهرزه ی ابرها رفته است. بر بستر دلتنگی های شبانه ام ٬ ستاره بیاویز... و هیاهوی مهتابی ِچشمان ِبیقرارت را٬ با بوسه یی بر اندام تنهایی هایم٬ آرام کن... + روی پرچین دلم٬
می دود از آن دورترها ٬ قاصدکی به سوی من... قامت گام هایش لرزان است ابرهای کولی شهر٬ بارها برسرش باریده اند. و از عقده ی بادهای هرزه لبریز است برلبانم می نشیند و زیر گوشم آرام زمزمه می کند: برهنه ٬بیقرار باش. مپوشان تن ِگرم ِعشقت را... دلتنگی هرگز به خواب نمی رود!
چشمانت سوز عجیبی دارد٬ که تا مغز استخوانم را می سوزاند. من می لرزم اما٬ این فاصله ها منجمد نمی شوند...!!! + غزل گفتن کار من نیست...وقتی همه ی قافیه ها را باخته ام!!!!
به تلنگری قامت نحیف غرورم شکست! موجی ام که به شوق ِ ساحل ِچشمانت به صخره کوبید و خَرد شد... + دلمان برف می گرید... سپید و سرد!!!
خانه بوی دیگری می دهد! بوی برهنگی و بلوغ... فرهاد درگیر ِتجربه ی شیرین یست. تجربه چشمانی که بلندای کوه و فریاد تیشه را می شکند! عشق ٬پرشتاب می آید٬ به ویرانی ِ بیستون و خویش...!!!
حوالی چه زمانی زنده بگورم کردی؟! که هر وقت به یاد خویش می نویسم٬ خط خطی های عمودی گریه با ولع ٬ نقاشی می کنند صورتم را...
وقتی زلال ِاحساسم را بر هم می زنی٬ گل آلود ِمی شوند ٬شعرهایم...
کمی آدم باش! این سیب ها٬ به بهشت می رسانندت!!! حوا ٬ هوس ِفریب ندارد...
فرصتم بده... اتفاق ِکوچکی نیست! کسی در چشمانت از یاد می رود که به خطوط ِکفِ دستهایت ٬ راهش داده یی...
کوچه به کوچه که بروی٬ پشت ِهمین کوچه٬ پنجره یست که چشمانش ٬ با پیچ ِکوچه ٬ پیچ خورده!!! ... + مسافرم ...شاید یک هفته!!! +بازگشتم... دیداری تازه شد٬ با دریا و جنگل...!!! +پاییز٬جنگل٬شمال... هزار رنگ...بی نهایت زیبــــــــــــــــــــا !!!
در بحبوحه ی خالی این جغرافیا٬ تو همان خط ِکناری که پنهان شده ایی در مه آلوده سایه ها... به کدام طرف بروم !؟ وقتی نهایت رسیدنم٬ نقطه ی آغاز راه من است...
هیچ زنی در چشمان خدا نمی خندد + تحت تاثیر نوشته های باهار نارنج این جملات جاری شدند. |
!اینجا خانه ایست
HomeProfile
تیر 1388خرداد 1388 اردیبهشت 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 مهر 1386 مرداد 1386
روياي مهتابیدختری با جریان 666 ولت! کِزهای بی کُنج نیمه شب SeLfisH GiRL درون یخ زده ی من نوشته های مرگ واریک مرده ماهی که قلّابی از آب درآمد خطوط شکسته ی یک ذهن دیوانه ای عاشق دیوانگیش دختر شب های شیشه ای من گنــ ــاهکـ ـار نیسـ ـتم دوست دارم سرما بخورم یادداشتهای روزانه من کمی قهوه کمی دود هذیان های کلئوپاترا گلادیاتور بدون سپر فاحشه در زمستان دختری آواره ی باد آنچه جان کند تنم الهه ی نامقدس دور دست خیال یک خود شیفته مورچه ی کثیف لونه ی سگ آیات زمینی زندگی من تکرار بودن حیاتمند تلخون شیون جوکر هرزنوشتهاي ذهن پسرك پدر خوانده ی جوان روی میز آشپزخانه چرک نویس رویاها در لوس انجلس می خوابم یه سر و دو گوش دل سنگ ستایش امرتات طرلان راه هر روز بی تو روز مباداست تلخ ترین قهوه اسپرسو قطاری در مه تنهایی آخرین هوس های یک حوا شوریده گیسو پیچک خشک تنهایی دل كوچولو روی در روی سیاهی فوکوس بی امان نقاش خیابان بیست و سوم |