تبليغاتX
برهنــــــگی های مــن





















برهنــــــگی های مــن

 

خانه سرخ و کوچه سرخ است و خیابان سرخ است

آری از خون پهنه برزن و میدان سرخ است

ده به ده پرچم خشم است که بر می خیزد

مزرعه زرد و کفن سبز و خیابان سرخ است...

 

پ.ن:متاسفم که به دلایل امنیتی مجبور شدم(مجبورم کردند) پست های جدید را بردارم... 

+ ร่สbส 88/04/11

 

 تو را در چنگ ِافکارم می گیرم

آنگاه٬ آغوش ِبی‌دریغت را٬

کشف می کنم.

این٬

پنهان ترين گستره ی ممنوع ِ

 روياهایم است  

رقص ِعریان ِعطرت در باد

هنوز هم٬

دریچه ی منزوی ِشعر هایم را٬

مُعطر می کند.

به راستی که تو با صدای دلم می رقصی

و چه خیال انگیز ذهن ِبی تابم را

در باغ زلفهایت به خواب می بری!

 

پ.ن: این گردبادی که به پا کردی اول تو را بلعید!!!

+ ร่สbส 88/03/18

 

شبها٬

دستانی از آستین هایی نامریی

سر در می آورند٬

خواب را پس می زنند٬ 

میل های تردید را با کلاف ِاندیشه ام در هم می آمیزند...

می بافند٬می شکافند

دوباره...

 می بافند٬می شکافند

ومن در شور ِداشتن تن پوشی برای پوشاندن

شکاف ِعریانه افکارم٬

بسترم را ٬

صد باره غلت می زنم...

 

پ.ن:احساست را در بیداری سرکوب می کنی٬
رویاهای شبانه مُچت را باز می کند

پ.ن:
منم هنوز
بعضی وقتا هنوز
دل خوش می شم هنوز

+ ร่สbส 88/02/15

 

لطیف تر دل می بندمت و عمیق تر

قسم می خورم...

بر فراز تشویش های من٬

خنجری برنده تر از

تیغ ِنگاه ِتو نیست

و غم محضی که به ژرفای جانم فرو می کند ...

بگذار

بساط ِلاجوردیه چشمانت

هنوز هم

فاتح ِشهوت ِدیوانه ی

شعر هایم باشد

اردیبهشتیه غمین ِمن !

 

پ.ن:این پست مخاطب خاص دارد و به مناسبت تولدش در اولین روز ِاردیبهشت ماه تقدیمش می شود 

 

+ ร่สbส 88/02/01

 

گیج و عبوس

قدم می زنم اعماق ِسرد و تاریک ِ

درونم را !

 غبار ِسنگینی ٬ظلمت ِاندیشه هایم را

 سخت در آغوش گرفته است.

خیال تو ...

تنگنای پر پیچ و خم  ِتولدیست٬

 که دوباره به خاک می سپارمش .

 

۳۰/۱۲/۱۳۸۷: سال نو مبارک

۰۱/۰۱/۱۳۸۸: سال ۸۷ با تمام سختی ها ٬ گرفتاری ها٬دل مشغولی ها و صد البته شادی ها و شیرینی هایش گذشت ٬باشد که سال ۸۸ را با دلی شادتر و سری سبز تر و لبی خندان تر آغاز کنیم .

۲۰/۰۱/۱۳۸۷:دست ِمن٬ در پی دستان ِ خدا می گردد.

+ ร่สbส 87/12/20

 

راستی تو می دانی دلمان که می گیرد تسکینش با چیست؟

راستی تو می دانی خدا هم کفش می پوشد یا نه؟من که میگویم نمی پوشد آخر کفش به کارش نمی آید .او فقط می نشیند ٬می بیند و می نویسد...!؟

راستی تو می دانی خدا هم گاهی اوقات یادش می رود سَرکِش ِ "گاف" را بگذارد و ناخودآگاه چند فحش آبدارمان می دهد؟

راستی تو می دانی درون سَرم چند آهنگر مدام سلول های عصبی را داغ می کنند خوب که سرخ شد٬ با پُتک بر آن می کوبند تا حالت بگیرد!؟

راستی تو می دانی چند زن ِبد قیافه دائم در دلم ملافه های سپیدشان را در تشت های مسی چنگ می زنند تا تمیز و تمیز تر شوند و هر گاه حوصله شان سر می رود از مادر شوهر هاشان بد می گویند!؟

این را هم شاید ندانی که در ملکوت کسی قدم نمی زند و خدا هر روز ٬بارها ریش های بلند و سپیدش را شانه می زند و من از همیشه بیشتر می میرم برای چشمان آبی و دستان چروکیده اش که مدتهاست برکت را از دخل هامان دریغ کرده است!؟

راستی کاش کسی می فهمید من اینها را نمی نویسم تا زیبا جلوه کنند.من می نویسم تا افکار رو به فسادم٬ بیش از این نگندد...!!!

 

+ ร่สbส 87/11/26

 

امروز٬ 

 قاب ِبرهنه ی اندامم٬

رو به انحنای دلپذیر ِچشمانت

قد کشیده است.

کاش حجم پُر تمنای پیکرت

هنوز هم٬

شیفته ی عطر دستانم بود.

 

+ ร่สbส 87/11/23

 

یک بغل تشویش و اضطراب٬

 تکرار  ِخالیه ِدنیای من است!

چه زود عادت کردم به حوض ِمربعی ام

با کاشی های  رنگ پریده و بند انگشتی اش!

این زمستان را هم

 به شوق ِبهار می گذرانم٬

 که شاید

گلدان های شمعدانی باغچه ات را٬

 میهمانِ انزوای حوضچه ام کنی...!

 

پ.ن:۲۲/۱۱/۱۳۸۷ بارون که می باره من بی علت می خندم!!!

 

+ ร่สbส 87/11/12

 

آفتاب را بر٬ دار می کشد

سمفونیه انگشتان ِآتشینت

در امتداد ِسلول های منجمد ِتنم...

تابیده ایی در آغوشم

لطافت ِاندامت ٬

بوی بوسه ی مهتاب می دهد.

 

پ.ن: درگیر امتحانات پایان ترم هستم. وبلاگ تا ۱۰ بهمن ماه آپدیت نمی شود.

پ.ن:۰۷/۱۱/۸۷ *با تشکر ویژه از مانیا و محبت های بی دریغش

پ.ن:۰۸/۱۱/۸۷ * رامونا ی عزیزم تولدت مبارک

پ.ن:۱۲/۱۱/۸۷ *هر روز یک قدم دورتر می شوم  از آن روزها ۱۶۰۶ قدم گذشت و از آن دیگری ۷۳۵  قدم

 

 

+ ร่สbส 87/10/09


خط به خط

کاغذ به کاغذ

گاهی باید از خیال ِتو پُر شد

تا کلمات بوسه بزنند بر پیکر ِعریانه ِشعرم

هراس ِشبی بی ماه

و ندیدن ِگونه های فرورفته اش...

 تاریکی امشب می بلعد طراوت ِرویاهایم را



پ.ن: غزل می گوید:

راستی چرا چوب لباسی ات این قدر پر شده؟

شاید باید یکی دیگر بخری.
آدم ها این روزها خیلی سرمایی شده اند یا زیادی خودشان را می پوشانند که کمتر هویدا شوند؟؟؟؟؟
کسی چه می داند.

پ.ن: متاسفانه با عوض شدن قالب بعضی از لینک ها پاک شد
دوستانی که لینکشان پاک شده کامنت بگذارند تا مجددا لینکشان را قرار دهم


+ ร่สbส 87/10/06


تمام فصل های خلقت

در هزار توی گیسوانت لم می دهند

وقتی که مردمک ِچشمانت٬

رو به رویاهای من مماس می ایستند.

اندام ترد ِلذت هایم

نفس می کشند عطر سیب ِتنت را٬

خدا خواب بود که از بهشت چیدمت...

 

+ ร่สbส 87/10/03


تکه پاره های احساسم

بوی مداد می دهند

بوی حرف...

بوی ناز چشمانی که

به تصویر هیچ نقاشی نمی آیند. 

پهنای صورت قابهایم

گلدان گیسوانت را در خواب دیده اند

و تعبیرش را٬ با تن عریان ِشعرهایم قسمت کرده اند...


پ.ن:میهمان بدی نبودی به شادی بدرقه ات کردم ... پاییز!


+ ร่สbส 87/09/26

 

 بگذار قدم بزند ذهن ِکنجکاو  ِپنجره ام

آنسوی دالان ِتنهایی ها را...

وقتی که کودک ِعریان ِهوس٬

زیر پرچین ِخیال٬

رو به مهتاب ٬

آفتاب را سَر می کشد ...

 

پ.ن: سایه ام ... تاریک و سرگردان

پ.ن:دل به دریا زدم ٬جای زخمش سوخت.آب دریا هم ٬مثل چشمان ِاو شور بود!

پ.ن:تنهایی های دیوار را جز پیچک باغچه ی همسایه ٬همراهی نیست.

 

+ ร่สbส 87/09/21

 

توحادثه ی نورانی هستی٬

میان ِفضای سرد و تاریک ِاحساسم...

رویش یک سیب بر تن ِدرختی عقیم٬

یا که جنبش بیداری زیر پوست ِکابوسی تلخ و دراز.

گمشده ایی که با سلام  ِتند و تب دارش

 بی مهابا٬در آغوشم می کشد!!!

 

+ ร่สbส 87/09/19

 

یک فنجان چای داغ٬

به پاس ِتُف کردن های بی موقع ِقلمم!

می خواهم با کلاف ِسر درگم  ِ

اندیشه های بهاریم

در این شب های پیش از یلدا٬

گوشت ببافم برای استخوانهای سرد ِاحساست...!!!

 

+ ร่สbส 87/09/17

 

باران که بارید٬ بیا...

روزی که خورشید٬

به میهمانی ِچشمان ِهرزه ی ابرها رفته است.

بر بستر دلتنگی های شبانه ام ٬

ستاره بیاویز...

و هیاهوی مهتابی ِچشمان ِبیقرارت را٬  

با بوسه یی بر اندام تنهایی هایم٬ 

 آرام کن...

 

+ روی پرچین دلم٬
قد کشیده ٬پیچکی خسته ی راه
و تنم گرم حضور  ِنفسی تازه و سبز

 

+ ร่สbส 87/09/13

 

می دود

از آن دورترها ٬ 

قاصدکی به سوی من...

قامت گام هایش لرزان است

ابرهای کولی شهر٬

بارها برسرش باریده اند.

و از عقده ی بادهای هرزه لبریز است

برلبانم می نشیند

و زیر گوشم آرام زمزمه می کند:

برهنه ٬بیقرار باش.

مپوشان تن ِگرم  ِعشقت را...

دلتنگی هرگز به خواب نمی رود!

+ ร่สbส 87/09/13

 

چشمانت سوز عجیبی دارد٬

که تا مغز استخوانم را می سوزاند.

من می لرزم اما٬

این فاصله ها منجمد نمی شوند...!!!

 

+ غزل گفتن کار من نیست...وقتی همه ی قافیه ها را باخته ام!!!!

 

+ ร่สbส 87/09/11

 

به تلنگری قامت نحیف غرورم شکست!

موجی ام که به شوق ِ

ساحل ِچشمانت

به صخره کوبید

و خَرد شد...

 

 

+ دلمان برف می گرید... سپید و سرد!!!

+ ร่สbส 87/09/10

 

خانه بوی دیگری می دهد!

بوی برهنگی و بلوغ...

فرهاد درگیر  ِتجربه ی شیرین یست.

تجربه چشمانی که بلندای کوه و فریاد تیشه را می شکند!

عشق ٬پرشتاب می آید٬

به ویرانی ِ بیستون و خویش...!!!

 

 

+ ร่สbส 87/09/09

 

حوالی چه زمانی زنده بگورم کردی؟!

که هر وقت به یاد خویش می نویسم٬

خط خطی های عمودی گریه

با ولع ٬

نقاشی می کنند صورتم را...

 

+ ร่สbส 87/09/08

 

وقتی زلال ِاحساسم را

 بر هم می زنی٬

گل آلود ِمی شوند ٬شعرهایم...

 

+ ร่สbส 87/09/07

 

کمی آدم باش!

این سیب ها٬ به بهشت می رسانندت!!!

حوا ٬ هوس ِفریب ندارد...

  

+ ร่สbส 87/09/06

 

فرصتم بده...

اتفاق ِکوچکی نیست!

کسی در چشمانت از یاد می رود

که به خطوط ِکفِ دستهایت ٬

راهش داده یی...

 

+ ร่สbส 87/09/04

 

کوچه به کوچه

که بروی٬

پشت ِهمین کوچه٬

پنجره یست

که چشمانش ٬

با پیچ ِکوچه ٬

پیچ خورده!!!

...

 

+ مسافرم ...شاید یک هفته!!!

+بازگشتم... دیداری تازه شد٬ با دریا و جنگل...!!!

+پاییز٬جنگل٬شمال... هزار رنگ...بی نهایت زیبــــــــــــــــــــا !!!

 

 

+ ร่สbส 87/08/26

 

در بحبوحه ی خالی این جغرافیا٬

تو همان خط ِکناری

که پنهان شده ایی در مه آلوده سایه ها...

به کدام طرف بروم !؟

 وقتی نهایت رسیدنم٬

نقطه ی آغاز راه من است... 

 

+ ร่สbส 87/08/25

 

هیچ زنی در چشمان خدا نمی خندد
قرنهاست زنها فقط بغض هدیه گرفته اند...
شاید هم سیلی...
دستان خدا بود یا فرشته ها...
شاید یکی میان اینها...
از جنس همان آدم ...
 که گناه سیب خوردنش را با سیلی و تحکم به حوا خوراند...

 

+ تحت تاثیر نوشته های باهار نارنج این جملات جاری شدند.

+ ร่สbส 87/08/25

 

نمی شناسمت...

به گستردگی همان شب هایی هستی

 که در خرمن ِگیسوانت لانه کرده !!!

برهنه تماشایت می کنم...

فراخ تر می شود ٬لذتِ خواب هایم!!!

 تن به خیالت می سپارم٬

تا آفتاب بر آید...!!!

 

+ ร่สbส 87/08/24

 

شگفتا...

تمام من و عشقم

 در مشت تو٬ جا می شود!

درست به اندازه ی قلبت !!!

 

+ ร่สbส 87/08/23

 

فصلی  تازه برای سرگردانی هایم!

رویش ِزنبقی وحشی ٬برستیغ ِکوه!

 دستان ِمضطرب برای چیدن ِهمه ی زنبق ها...

وسوسه آب تنی در حوضچه افکارت!

هراس خنجری که در دستانت ٬

به سادگی هایم٬

نیشخند می زند!

 

+ ร่สbส 87/08/22