نگاهت ٬
فـَواره می زند
از انتهای روانِ چشمانـَت
پُشت ِ این روزنه های خوشرنگ ِبی فروغ٬
شاخه های زیتونیست
که سَـبز می کند
سیاهیه روزهایم را...

شروع کن...
با یــــک بوسه٬
می خواهم این بار
لب های تو٬
حُسن ِختام ِاین شعر باشد.

می پـــَـری
از این شـــاخه٬ به آن شــــاخه
می پــــَـرم
از این شـــاخه ٬به آن شـــــاخه
می پـــــَریـــم
از این شــاخه٬ به آن شـــــاخه
...
فــَصل ِجـُـفت گیـــــری گذشتُ
دو کـــلام ِمَن و تو ٬
جُــفت نشـــد.
خطوط ِشعر های تازه ام آواز نمی شوند٬
تا که آغازی باشند بـَر
آمیزش ِدستان ِخالی من و ذِهنی آکنده از خیال ِتو
از این است که روزهاست٬
قلم را در بَـند کشیده ام
و به سپیدیه کاغذهایم٬ سوگندش داده ام
که دیگر حقایق ِمتروکه قلبم را٬ حَــراج نکند!
گسترده ی حاشیه ی ذهن ِمـن٬
ژرف تر از آن است که بتوانم
ته مانده ی احساس ِکورم را٬
بیرون بکشم
و در امتداد واژه و جمله و کلام به رقصش در آورم!
من در برابر ِاعجاز ِچشمان ِتو ناتوانم...
اینجا منم
بی سقف و صندلی
و ردپایی کِدر از روزهایی که به تشویش و سَرگردانی سَر میکنم
اینجا منم
بی سقف و صندلی
و دیوارهایی که ارتفاع را عمود بر افق به تکرار نشسته اند
اینجا منم
بی سقف و صندلی
با کالبدی دلگیر که انزوایم٬ را با ناخن های تردید می خراشد
اینجا منم
بی سقف و صندلی
و چند کلاغ پیر که دائم خَلوت ِکشف شده ام را ٬قار قار می کنند
اینجا منم
بی سقف و صندلی
و معما های هزارتویی که گره های افکارم را ٬کور تر می کنند
اینجا خانه ی من است
بی سقف٬بی صندلی...
پ.ن برای دوستای نگران: نبودم ٬چون نمی تونستم باشم ...اسباب کشی و عواقبش.
۲۴ سال پیش٬
همین امروز ٬
صدای گریه های کودکی
ذهن ِزمین را به درد آورد.
من همان کودکم
که نعره های وحشیانه ام را ٬
بر فراز ِبام های جهان سَر می دهم.
همان کودکی که نه درک شد ٬نه رام