خیلی با خودم فکر کردم.واقعا ارزش آدما چقدره؟؟
من که نفهمیدم!!!تا هستی که هستی همه می بیننت٬حرف میزنی ٬زندگی می کنی٬اینا همه به کنار چیزی که درباره اش فکر کردم این بود که آدما وقتی از هم دور میشن خیلی زود از یاد میرن حتی زودتر از اون چیزی که فکرشو می کردن.
آدما پیش خودشون فکر می کنن که چقدر مهمن . اگه نباشن چه چیزا که نمی شه ولی همش خیاله خامه. خیلی دلتنگ آدم بشن یه هفته یا حداکثر یه ماهه دیگه یادشون می ره که آدمی بوده ٬پیش ما بوده٬یه مدت با هم زندگی کردیم...
چقدر دلم گرفته کاش اصلا امروز تولدت نبود "مینا" با یادآوری اون روزا و این که حالا اون دوستای خوب یادشون رفته منم هستم دلم آتیش گرفت!چقدر همه چی لذت بخش بوددانشگاه٬بچه ها٬شبای امتحان٬دربند با قلیوناش ٬خیابون شهرداری خدایا چقدر گز کردیم از میدون تجریش تا خیابون دربندو آخ یادش بخیر ترافیکاش٬ کیوسک روزنامه فروشی ٬سر نیایش ... واسه همش دلم تنگ تنگ شده.
به قول معروف:
از دل برود هر آنکه از دیده برفت... 
رضا فرمند
مادرم زیبا نشد
مادرم نتوانست
دریچه ی زندگی اش را
رو به عشق بگشاید
به زیبایی اش مالک نبود۰
۰۰۰
مادرم نتوانست
حامله نشود
یا رَحِم اش را
پنهانی
یک شب
به خوردِ سگی بدهد۰
۰۰۰
مادرم نتوانست
قشر ضخیم جهل جماعت را
همچو ته دیگِ سختِ سوخته ای
با سیم و برف بشوید۰
۰۰۰
مادرم نتوانست
خود را ببالاند
و در هوای بیکران کلمه
تنفس کند
۰۰۰
هنوز نگاه ات را در سکوت ات به یاد دارم
هنوز کلمه های دُرُشت کتابِ اکابر را می بینم
که با دستهای بی رمق حافظه ات
از لا به لا ی سبزی ها
وز میان دانه های برنج و لوبیا و عدس
جدا میکردی۰
۰۰۰
در او
آش، مکرّر می شد
چای، مکرّر می شد
و غلغلِ آبگوشت۰
۰۰۰
مادرم نتوانست
سِحری بیاموزد
پرنده ای بشود
و سحرگاهی
از پنجره ی مطبخ
بگریزد۰
۰۰۰
مادرم زیبا نشد
مادرم فرصت نیافت
سرمست آزادی
بر بام قرن برقصد
۰۰۰
مادرم فرصت نیافت
با شاهبال فرزانگی
از ژرفنای باورهای گرد آلود
تا اوج پژوهش و پُرسش
پَر بکشد
به جهان دست بساید
بودن را در یابد
و به حس عزیز و بزرگِ خود
ایمان بیاورد۰
۰۰۰
مادرم
در خستگی متولّد شد
صبح و غروب نداشت
اسبِ زمان
از گیسوان اش او را
در خارزار زندگی چرخاند۰
صدایش را کسی نشنید!
نگاهش را کسی ندید!
و صورت اش
تا مرگ
ساییده شد۰
۰۰۰
پدرم
از مسجد
به سوی مادرم آمد
…
پدرم
با قیش آیه ها
و تسمه ی حدیث و روایت ها
مادرم را
به ارابه ی زندگی اش بست۰
۰۰۰
مادرم نتوانست
به باور پدرم
این قلعه ی باستانی متروک
وارد شود
و آنرا
از خرده ریز حدیث و روایت ها
جارو کند۰
۰۰۰
آن آینه را که مقدّس می دانند
آن آینه را که می گویند
روشن ترین آینه هاست
آینه ی قرآن را می گویم
چرا در آن
سیمای تابناک مادر من
پیدا نیست
۰۰۰
مادرم
از منبر شنیده بود که چشم هایش خطاست
و در مغزش
کلمه نمی روید
در او
چرا و اگر
جاده های بی پایانی بود