دیشب چه بادی می اومد٬چه سرعتی داشت و چه خیزشی!
می رقصید و فریاد می زد.می پیچید و ناله می کرد!
اونقدر فریاد می زد که صدا رو تو گلوی آدم خفه می کرد!
درست مثل آدمی که پر شده از ظرفیت های یک زندگی طاقت فرسا!
چاره ای ندیده جز به تخلیه – فریاد- شور – ناله و زاری.
منم دلم می خواد گاهی اوقات فریاد بزنم تا اونجایی که می تونم خودمو تهی کنم ازلحظه های پر اضطراب زندگی
خالی بشم از هرچه که طعم نفرت و به وجودم تزریق می کنه اونوقته که بدون هیچ رابطه ای دعوت می کنم
ابرای متراکم دلمو برای یک بارش جانانه.یه ریزش بکر و بی نظیر ...
رنگین کمون بعد ازیک روزکاملا بارونی تماشایه ...
اما چه کنم که اداب یه زندگی انسانی دست و پام و بسته ...
امروز خیلی روز مسخره ای بود!
این سرد درد لعنتی دیگه حسابی کفریم کرده!
.وقتی می یاد دیگه ول کنم نیست.
جوجو خیلی اذیتم می کنه!دایم نق می زنه!همش می خواد یکی باهاش بازی کنه.
من که نه وقتشو دارم نه حوصله شو!
دوس دارم داد بزنم .احتیاج به یه تخلیه روانی دارم.
خیلی تو خودم فرو رفتم...
کاش یه راه گریزی بود!!!