بعد از آن باران بی استعداد ٬که هنوز شیوه بارش را هم نیاموخته بود٬
شیشه های خانه مان به گل نشسته است!
عجله کن ...
فرصتی نمانده .فقط سه روز دیگر ٬تا ورود آفتاب بهاری به خانه مان فرصت باقیست .
باید کمی دست بجنبانیم...
می ترسم سلام آفتاب پشت شیشه های تیره خانه مان به باد برود...
بدون تردید زندگی سخت است.
فوق العاده سخت ٬مشکلات ما در این راه پر خوف و خطر یکی دوتا نیست .
تمایلات باطنی و حوادث خارجی هر یک به نوبه خود
مشکلاتی برای ما ایجاد می کند ٬اگر این دو را با هم جفت کنیم٬
رشته پر پیچ و خمی پدید می آید٬ بنام زندگی
لردآویبوری
پ.ن :این روزا٬ نه دلم سر از کار زبونم در میاره نه زبونم می تونه حرف دلمو بگه...
به کلی سیستمم به هم ریخته ... اینم خودش مصیبتیه ٬هان ...!!!
کاش اون حس و حال زیبا بر می گشت ...
خودم از همه بیشتر خسته شدم...
در های بی شماری پیش روی ماست٬
این که از کدامین در می گذریم مهم است.
یه حسی دارم ...یه جورایی بیقرارم...
نمی دونم چی کار می شه با این حس و حال غریب کرد...
هرلحظه بیش تر تو خودم فرو می رم...
هرلحظه بیش تر به خودم نزدیک می شم...
کم کم دارم منزوی می شم ...