به گمانم مداد رنگی های خدا گم شده!
بی دلیل نیست که٬ روزگار همه سیاه است ....
دیشب اصلا راحت نخوابیدم!
پرنده احساسم مدام پر می کشید در آغوشت٬ ولی
عقلم حکم کرده بود که بال و پرش را بچینم...!
منی که همیشه تا در آغوشت نمی آرمیدم خواب به
میهمانی دیدگانم نمی آمد دیشب به فاصله سه وجب
از تو دور بودم .بارها شمردمش درست سه وجب بود
نمی دانم چند سانتی متر می شود !
ولی خوب می دانم همین فاصله کم مدت هاست
به بسترمان خزیده است!
در یکی دو ساعتی که خوابیدم خواب پرنده کوچکی
را دیدم که لانه اش را در زمین ساخته است...
وقتی که دقیق شدم پرنده را دیدم که در کنار لانه اش افتاده است .
وقتی که لمسش کردم کاملا خشک شده بود !
ترسیدم به تندی دستم را کشیدم !لانه اش را بسته بودند .
نمی دانم با چه٬ ولی سوراخ کاملا بسته شده بود و
آنگاه کسی آرام در گوشم گفت: "این سرنوشت توست"
وبعد از خواب پریدم!
یعنی چه اتفاقی انتظارم را می کشد؟!!
کجایی مینای من٬این روز ها عجیب دلتنگت شده ام...
سنگ صبور مهربانم...
این همه تغییر؟!
توی این زمان کوتاه؟!
چی بودی و چی شدی!!!
اولین باری که سرم داد زدی رو اصلا یادم نمی یاد٬ولی اولین باری که در حضورت گریه کردم و به خوبی یادمه !
یادمه گفتی طاقت دیدن شکاتو ندارم و پا به پام اشک ریختی ؟؟!!
چی شده که این روزا به راحتی اشکمو در می یاری؟؟؟
چقدر همه چی عوض شده!
اینجا خیلی تاریکه!دلم برای دستای گرمت خیلی تنگه !
ترک عمیقی رو تو اعماق قلبم حس می کنم !!!
تو می دونی قلبای شکسته رو کجا بند می زنن؟!