تجسم ِزمینی تو٬
یک لحظه روشنایست
در دل ظلمات!
تو خود بهاری٬
که بی مهابا
می دوی ٬
میانِ اطلسی های باغچه ام...
رویای گنگ ِمرا٬
تلاطم ِاندام ِآسمانی تو
چاره ساز است!
به وقت ِنیاز٬
اندکی
انفجار ِداغ ِنفس هایت٬
عطش ِتشنگی را ٬
از لبانم می رباید...!!!

بر روی شانه ی شب آوار شده٬
تمام دلتگی های بی رحمانه ات!
میان این شب های یلدا
و خیال ِخیس ِاحساس تو
هزاران هزار فرسنگ فاصله است...
همین روزهادلم٬
زیر غبار ِ
این همه غریبی
خواهد پوسید...
دستانم٬
به شوق داشتنت٬
هوا را در آغوش می کشند...
عطر تنت که از اتاقم کم شد٬
ابرهای سیاه ِدل تنگی٬
آسمانم را بارانی کرد...
معمای راز های
پیچ در پیچ ِ
سکوتت!
زنجیری از هراس را٬
بر دست و پایم می نشاند
بی قراریهایت برای کیست؟؟؟
تو که افسانه ی فریب مرا٬
در گوش باد های بازیگوش
زمزمه کرده ایی...!!!
من از هجوم ِبادهای هرزه٬
نمی هراسم!
نه حتی٬
از دامی که در برابرم
گسترانیده ایی!
من از زمزمه ی نوازشگرانه ات
بیمناکم!
زهریست٬
که با عسل در کامم
می نشانی...!!!

من امروز
به دور خویش٬ حصاری از
زجه های دیروز را کشیده ام...
به یاد ِهمان روزهایی که
گرگ ِدرونم را٬
در سرزمین ِآفتابیت ٬
دفن کردم!!!
دلم حیران است
میان ِیک تبسم ِخشک٬
که بر لباسم نشسته...
و
یک دنیا آشفتگی ٬
که با روح ِمردابیم٬
عهد بسته...
زندان ِبدون ِدیواریست٬
حکایت ِ
من و نقاب هایم!!!
بر آشیان ِچشمان ِتو پناه می برم
آنجا می نشینم
ونگاه پرنده وارم را
برگسترده ی احساست می نشانم...
من در نگاه ِچشمان ِتو آویزم
و شمع ِشبهایم را از
روشنی دیده گان ِمهتابیت هدیه دارم...

این قصه را نهایتی نیست...!!!
مُهر ِبی مِهری
پیشانی ام را نشانه رفته
و پریشانی هایم را
رگ و ریشه ای نهان
گسترش می دهد...
صدای من
شبیه فریادهای
هیچ باد ِرهگذری نیست!
دار زده ام حنجره ام را٬
تا از توهم ِبی شکل ِ
چهره ی مهتابیت
تنهایی هایم را
آبستن ِرویاهایت نکند...
ابریشم ِخیال ِتو را
که به آغوش می کشم٬
شاعرانه هایم
لبریز می شود از
دلواپسی های زنانه
میان ِاین همه دیروز ِبر باد رفته٬
اکنون ِبه غبار نشسته٬
وفردای آمیخته در مه آلود ِدستان ِتو ...
همه می پرسند:
چرا روزگارم از
کسالت و انزوا و دلتنگی
فراتر نمی رود...
چقدر خالی تر از هر روزم!!!
من همان کاغذ ِمچاله ام٬
که پی در پی در باد می دوم!
خواب های خسته ام را در
ذهن ِ پروانه ها گوش می دهم.
انعکاس ِحس ِلرزانی از وحشت٬
به یادم می آورد که
تا ابد٬
دستان تو را
به خواهش گُنگ ِ پریدن فروختم!!!
و رسالت من این خواهد بود
تا دو استکان چای داغ را
از میان دویست جنگ خونین
به سلامت بگذرانم
تا در شبی بارانی
آنها را
با خدای خویش
چشم در چشم هم نوش کنیم...
"حسین پناهی"
ترانه هایم رمیده اند!!!
تو دیگر میهمانم نمی کنی٬
به آفتاب ِدیدگانت...
راز زیارت چشمان ِنجیبت
نه فال است٬
نه فریب...
همیشه کسی خواب تو را می بیند...
همان که دفتر و دیوانش٬
نهان از طعنه وکنایه های توست!
در پس پرده ی
گریه ها٬
دستی نیست
برای زدودن اشک
از سپیدی کاغذهایش...
پرواز من...
اوج گرفتن در آسمانِ چشمانِ توست!
پلک که می زنی
به آخر می رسم!!!
هزار دریا کم بود٬
برای بدرقه قدمهایت
می بلعم سوگوارانه
همه عربده هایت را...
حماقتی ست درد آلود!!!
چه کنم؟
افسانه ی عشق ات ناگزیرم می کند...!!!
تکه یی از آینه ی آسمان می شکند٬
تو آن بالا نشسته ایی...
قاصدک ها
پیغام هایم را طلب می کنند !!!
تنها در پناه سایه ات ایمنم بدار...
ازدحام این همه خط و خطوط ٬
میان ِدایره ی تاریکِ فنجانم٬
قصه ی بی پناهیه باد را برایم دوره می کند...
خواب های خیسم را ربوده یی
و یک بغل فکر خواب٬هدیه ام کرده ایی!
من امشب هم ٬
میهمان ِدامان ِستارگانم٬
دیوانی گریه و گلایه دارم...!!!!
عسل بانو امشب را هم به صبح٬ با بوسه ایی پیوند می دهد...
تو آرام بخواب...
به دنبال ِحرف ِتازه ایی سرگردانم
من از بی واژگی ٬
هم آغوش ِ
گل و لای مرداب شده ام !
روحم می پوسد
و جسمم فرو می رود ...
عاقبت می گریزی از من
چونان موجی که می گریزد از خویش
و بی تابانه در آغوش ساحل آرام می گیرد...
دل کوچک و صبورم
به سینه ام
باز گرد...
همه موجها
تقدیرشان بازگشت به بستر دریاست...
این همه دور را می دوم
تا به نزدیکیهای تو برسم
می رسم
و یکی به سراب هایم اضافه می شود...
نا بهنگام تبر می زنی
فقط یک فصل گذشته!!!
به یاد آور ...
روز هایی را که زیر سایه ام
ظهرهای گرم تابستان را پس می زدی!!
تو بی رحمی
یا خنکای پاییز ؟؟؟
می خواهم منقرض شوم٬
مثل هر منقرض شده ایی٬
که امروز فسیل است.
شاید هم بعد ار انقراض٬
هوس فسیل شدن کردم
.
نه...
دنیا نه مرا می خواهد و نه فسیلم را
پس همان انقراض برایم کافیست...
آوار شده بر سرم
این همه دیوار...
این همه مصیبت...
زمان بر تنم چنگ می زند
و بی گناه به بندم می کشد...
چند ایستگاه مانده
تا انتهای آسمان ؟
این همه می روم
آخرش به هیچ کجا می رسم!!!
برگشت هم که٬ خیال خامیست...
پروای مرگ
زهری ست
که پیاپی
تزریقش می کنم
در اشعاره شبانه ام...!!!!
هراس ِندیدن ِطلوع ٬
غروب هایم را دلگیر تر می کند...
تو چه می دانی...
از شب هایی که تا صبح به بیقراری باختمشان!
تو چه می دانی ...
از فالهایی که همیشه نیتشان با نام توست!
تو چه می دانی...
از کش آمدن ساعت ها و لجبازی عقربه ها!
تو چه می دانی...
از مردگی در قالب زندگی...!!!
شبح خیالت که در اتاقم حاضر می شود...
عروسی می شوم که تو می خواستی٬
مستانه ناز می کنم
و حریصانه نازم را می خری!
دیوانگی هم عالمی دارد...
سردرد های مزمن کلافه ام کرده
چروک های مغزم پر شده از حضورت
تو آشنای ناآشنایی هستی که
سکون را از دنیایم ربودی...
دلم لک زده برای
یک فنجان قهوه
بی دغدغه...
واژه هایم را مسخ می کنی
وقتی
سرزده در صحن ِدلم قدم می زنی...
عابری هستی
که عادت کرده ام
به عبور مه آلودت...
آرامشی می خواهم پر از ایمان...
یک دل سیر راز و نیاز...
اشک هایی از جنس استغفار...
دست هایی لرزان از ندامت...
خداوندا ...
روسیاهیم ٬
که جز به درگاه تو راهی ندارم...
می پذیری مرا؟؟؟؟
هوا گرگ و میش بود
که تو از پنجره ام کم شدی!
سپیده که زد٬
دار زدم دلم را ٬
از سقف آسمان ِشعر هایم...!!!
روزنه ی از نور نیست...
حتی حالا که دستان ِمهربانت
هرس می کند
حجم مهیب ِ
شاخسار ِتنهایی هایم را....
بر روی ابرها که قدم می زنی
گوش هایم ریتمی موزون می گیرند...
تو آن بالا ٬همنشین ِ ستارگانی
من این پایین ٬اشک هایم را
فریاد می زنم...
ستاره های من همه کاغذی اند
خودم یک شب ساختم
و
از آسمانم آویختمشان!
دیشب خواب دیدم
تو دستت رسیده
و
یکی یکی خاموششان می کنی...
من٬ بی رحم نیستم٬
بی رحم ٬من است.
هر دو٬ یکی هستیم
مثل گرگ در لباس میش ...!!!
من دل برده ام ...
عجیب نیست؟
مترسک ِمندرسه ِ مزرعه
دل کلاغ پیر را برده!!!!
راستی مگر مترسک جایی می رود٬ که دل کلاغ را هم با خودش ببرد؟؟؟
قهوه هایم
هرشب٬ تلخ تر
و فالهایش ٬شلوغ تر
کابوس هایم٬ ترسناک تر
تنهاییم٬ آشکار تر
دستانم ٬سردتر
و من ٬منزوی تر
...
حوالی ام را پُر کرده
عطر پرسه های شبانه ات...
بغض می کنم و
ناگزیر به یاد می آورم ...
" تو هیچ شبی هم شبم نبودی...!!!"
همه عطر خیال توست!
حسش می کنم
یک حرکتِ دردناک است...
از انتهای انگشتان ِدست ِچپم آغاز می شود
و تا قلبم ادامه دارد
به اندازه یک هلو راه نفسم را می بندد
و از چشمانم جاری می شود...
جام ِفاخر ِلبانت
را که سر می کشم
عطش ِعمری تشنگی
رفع می شود...
جرعه ایی ز ه ر آ گ ی ن
بگریزید
ای مردمانِ پلید
من ٬طاعونیه دیوانه ایی هستم
که فکر ِبوسه ی مرگ را
برلبانتان٬
مزه مزه می کنم...
بگریزید
چونان گله ایی گرگ دیده...
برای دریدن آمده ام!!!
گوش هایم انباشته می شود
از حجم فریادهای تو...
پروای من از سختیه سنگ نیست!
من به بستر ِلهیده ی
سبزه های ٬خفته زیر سنگ
می اندیشم...
واژه ها را به هم می بافم٬
طناب ِ دار می شود...
صندلی را می کشم...
پیکرت می رقصد...
بین زمین و آسمان.
من می خندم...
و یک قطره اشک...
از سر می نویسم ٬
سرنوشتی را که قرار است با تو رقم بخورد٬
تو اشتباه بزرگه زندگیه من هستی ...
لاک غلط گیرم کجاست؟؟؟؟