|
کوچه به کوچه که بروی٬ پشت ِهمین کوچه٬ پنجره یست که چشمانش ٬ با پیچ ِکوچه ٬ پیچ خورده!!! ...
+ مسافرم ...شاید یک هفته!!! +بازگشتم... دیداری تازه شد٬ با دریا و جنگل...!!! +پاییز٬جنگل٬شمال... هزار رنگ...بی نهایت زیبــــــــــــــــــــا !!!
در بحبوحه ی خالی این جغرافیا٬ تو همان خط ِکناری که پنهان شده ایی در مه آلوده سایه ها... به کدام طرف بروم !؟ وقتی نهایت رسیدنم٬ نقطه ی آغاز راه من است...
هیچ زنی در چشمان خدا نمی خندد
+ تحت تاثیر نوشته های باهار نارنج این جملات جاری شدند. نمی شناسمت... به گستردگی همان شب هایی هستی که در خرمن ِگیسوانت لانه کرده !!! برهنه تماشایت می کنم... فراخ تر می شود ٬لذتِ خواب هایم!!! تن به خیالت می سپارم٬ تا آفتاب بر آید...!!!
شگفتا... تمام من و عشقم در مشت تو٬ جا می شود! درست به اندازه ی قلبت !!!
فصلی تازه برای سرگردانی هایم! رویش ِزنبقی وحشی ٬برستیغ ِکوه! دستان ِمضطرب برای چیدن ِهمه ی زنبق ها... وسوسه آب تنی در حوضچه افکارت! هراس خنجری که در دستانت ٬ به سادگی هایم٬ نیشخند می زند!
قلم خمیازه می کشد در آغوش ِدستانم... کاغذهای سپیدم ابلهانه دهان گشوده اند٬ برای بلعیدن واژه ها...
شاعرانه هایم زودتر از موعد٬ به خواب زمستانی فرورفته اند!!!
پرنده نیستم ٬ ولی پرواز حق من است! دل سپرده به آسمان را٬ قفس همیشه تنگ است...!!!
اوج می گیری! همین جا٬ لابه لای شعر های من! و من حس می کنم٬ رَدِ پرواز ِ تو را٬ در آسمان ِخواندنی هایم...
سهم بالهای تو٬ آبی ِِآسمان... سهم چشمهای من٬ آبی ِ بیکران...
از من می پرهیزی٬ از خواب بر می خیزی٬ تازیانه می زنی٬ می گریزی٬ ...!!!
شهوت ِرسیدن ِنور٬ به سلول ِانفرادی روزهایم... تکرار ِقیل و قال ِکلاغها٬ برای دزدیدن ِآفتاب ِچشمانت... انکار ِتلاقیه زیستن٬ در روشنایی نگاهت... به انزوا کشیده شعرهایم را...
به لکنت می افتد شعرهایم٬ وقتی میان ِتنهایی من و توهم ِدستان تو٬ واژه ایی می روید...
می تازی چون اسبی رَم کرده به دنبال آزادی...!!!
دلم پلکی عمیق می زند! به اندازه تمام سالهایی که٬ خیره بود در چشمانت....
عادتِ پروانگی را هیچ کرم ِابریشمی از یاد نمی برد... دست ِجبر مرا به درون پیله ام می راند!!!
فانوس ِرهاییم ٬ در میانِ شعر هایم روشن است... ورق بزن... شبهای بی سحرم ٬ستاره می خواهد...!!!
کال چیده بودی ام روزی که هوس ِ سیبی سرخ کورت کرده بود!!!
ساحل بهانه است من در اعماق خویش غرق شدم... دوره ام کرده حجم بی رحم انزوا! تو آنجا نشسته ایی در سکوت ومن از بی تو بودن در آخرین لایه های بی کسی ام دست و پا می زنم...
دیگر نمی خواهم چراغی باشم تا کوره راه تو روشن شود! در فکر ماه شدنم...!! در خواب دیدم عروس آسمان شده ام و تو از پنجره ات ٬ با حسرت٬ به روزهایی می اندیشیدی٬ که سراسر بَدر بودم... حالا مهتاب فقط یک شب راهت را از بیراهه٬ روشن می کند...
از امروز ٬می گریزم! در دیروز ٬خلاصه می شوم! و ناگزیر٬ به فردا پیوند می خورم...!!!
آغاز ِدیوانگیه من است! وقتی که٬ ابرهای هرجایی دوباره٬ میهمان ِناخوانده ی٬ شبهایم می شوند...
خرده شعرهایم را٬ به کاغذ پاره هایم می سپارم... آنگاه می بوسمشان! به یاد چشمانی که ٬ خواب را از دیدگانم ربود...
گام های وسوسه انگیزت٬ در گوش احساسم می پیچد! زانوان سپید شعرهایم٬ می لرزد و تو بی فاصله ٬ میان واژه هایم تکرار می شوی...!!!
میل عمیقی مرا فرا می خواند در خویش... در تو هر آنچه من می خواهم٬ شکل گرفته... در من انزوا پوست می اندازد!!!
باران که تمام شد٬ از پرده های اشکم بگذر! زنی را می بینی٬ که زانو زده وخیره مانده به چاله های گل آلود ِخاطراتش...!!!! هوای آمدنت دوباره ابریست...
هرروز در ذهنم پر رنگ تر می شوی! دلتنگت که می شوم٬ بساط اشک هایم پهن می شود... ترس از اینکه مبادا٬ ثانیه های داشتنت متفرق شوند٬ ناداشته هایم را٬ به آتش می کِشم...
پاییز... ای عروس ِخوش پوش ِفصل ها٬ در پس این آرام خرامیدن ها... رنگ به رنگ شدن ها... عریان ترین ترانه ها را برلب داری!!! بگذار٬ محرم ِبغض های کهنه ات٬ تن به عشق بازی با ابرها بسپارد!!! خیالی نیست... امشب هم٬ همپای آسمان ِتو می بارم ...!!!
هیچ کس صدای گریه باد را نشنید در میان جزر و مد ِچشمانت...!! هنگامی که دعوتم کردی به بارش٬ چه می دانستی درپس هزاران سال سکوت من٬ تو نیز جاری می شوی...!!! بارانی که نیمه شبمان را تَر کرد سکوت ِمرطوبی بود که در بغض هایمان جا خوش کرده بود! می باریم... من تو آسمان برهنه یم... من تو آسمان ...
رقص ِابلیس٬ برشراره ی چشمانت...! تپش ِپر حرارت ِنیاز٬ در سرگردانی اندامم...! پیچش ناموزون ِتنی که تمنای وصل را٬ در دستان تو ٬ جستجو می کند...!!!
حدفاصل ِ شبانه روزهایم را٬ زوزه گرگ ها پرکرده اند... برهنه نمی شوند سپیده دمان من... خیسی سرد ِ سحرگاهانم همه با شبانه های چشمانت در هم آمیخت ومن از روز غافل شدم ...!!!
در میان ِتمام ِ داشته هایم٬ تو نداشته ای هستی که٬ در حسرت داشتنت٬ میان شک و شاید هایم٬ نقطه پایان پررنگ تر می شود...!!!
در این قفس تنگ هوای دریا در سر دارم!!! لحظه هایی گُنگ میان شنا و پرواز!!! دریای چشمان تو عجیب طوفانیست!!! نه شنا... نه پرواز...
شبی که خفته ٬ در میان ِحجم ِسکوت ِمن٬ پُر از همخوابگی ابلیسان است که از تفسیر هِلال ماه بر برهنگی اندام شعرهایم جان گرفته اند...
می نوشمش... همان شراب ِکهنه یی راکه در ٬ سردابه ی چشمانت پنهانش کرده ایی!!! جرعه ایی کافیست٬ که عمری مستم کند...
درعبوراز دنیای خاکستری ام٬ می کاوم بیکرانیه ی بستر ِشب هایم را!!! شاید که باد ٬ در گوش ِدرختان٬ هم آغوشیه خورشید را باعریانیه پنجره ام٬ نوید داده باشد...
|
|