تبليغاتX
برهنــــــگی های مــن
 

 

کوچه به کوچه

که بروی٬

پشت ِهمین کوچه٬

پنجره یست

که چشمانش ٬

با پیچ ِکوچه ٬

پیچ خورده!!!

...

 

+ مسافرم ...شاید یک هفته!!!

+بازگشتم... دیداری تازه شد٬ با دریا و جنگل...!!!

+پاییز٬جنگل٬شمال... هزار رنگ...بی نهایت زیبــــــــــــــــــــا !!!

 

 

+ صــــبا 87/08/26  |

 

در بحبوحه ی خالی این جغرافیا٬

تو همان خط ِکناری

که پنهان شده ایی در مه آلوده سایه ها...

به کدام طرف بروم !؟

 وقتی نهایت رسیدنم٬

نقطه ی آغاز راه من است... 

 

+ صــــبا 87/08/25 

 

هیچ زنی در چشمان خدا نمی خندد
قرنهاست زنها فقط بغض هدیه گرفته اند...
شاید هم سیلی...
دستان خدا بود یا فرشته ها...
شاید یکی میان اینها...
از جنس همان آدم ...
 که گناه سیب خوردنش را با سیلی و تحکم به حوا خوراند...

 

+ تحت تاثیر نوشته های باهار نارنج این جملات جاری شدند.

+ صــــبا 87/08/25  |

 

نمی شناسمت...

به گستردگی همان شب هایی هستی

 که در خرمن ِگیسوانت لانه کرده !!!

برهنه تماشایت می کنم...

فراخ تر می شود ٬لذتِ خواب هایم!!!

 تن به خیالت می سپارم٬

تا آفتاب بر آید...!!!

 

+ صــــبا 87/08/24  |

 

شگفتا...

تمام من و عشقم

 در مشت تو٬ جا می شود!

درست به اندازه ی قلبت !!!

 

+ صــــبا 87/08/23 

 

فصلی  تازه برای سرگردانی هایم!

رویش ِزنبقی وحشی ٬برستیغ ِکوه!

 دستان ِمضطرب برای چیدن ِهمه ی زنبق ها...

وسوسه آب تنی در حوضچه افکارت!

هراس خنجری که در دستانت ٬

به سادگی هایم٬

نیشخند می زند!

 

+ صــــبا 87/08/22  |

 

قلم خمیازه می کشد

در آغوش ِدستانم...

کاغذهای سپیدم

 ابلهانه دهان گشوده اند٬

 برای بلعیدن واژه ها...

 

شاعرانه هایم زودتر از موعد٬ به خواب زمستانی فرورفته اند!!!

 

+ صــــبا 87/08/19 

 

پرنده نیستم ٬

ولی پرواز حق من است!

دل سپرده به آسمان را٬

قفس

همیشه تنگ است...!!!

 

 

 

+ صــــبا 87/08/19  |

 

اوج می گیری!

همین جا٬

لابه لای شعر های من!

و من حس می کنم٬

رَدِ پرواز  ِ تو را٬

در آسمان ِخواندنی هایم...

 

+ صــــبا 87/08/18  |

 

سهم بالهای تو٬

آبی ِِآسمان...

سهم چشمهای من٬

آبی ِ بیکران...

 

+ صــــبا 87/08/18 

 

 از من می پرهیزی٬

از خواب بر می خیزی٬

تازیانه می زنی٬

می گریزی٬

...!!!

 

+ صــــبا 87/08/18  |

 

شهوت ِرسیدن ِنور٬

به سلول ِانفرادی روزهایم...

تکرار  ِقیل و قال ِکلاغها٬

برای دزدیدن ِآفتاب ِچشمانت...

انکار  ِتلاقیه زیستن٬

در روشنایی نگاهت...

 به انزوا کشیده شعرهایم را...

 

+ صــــبا 87/08/16 

 

به لکنت می افتد شعرهایم٬

وقتی میان ِتنهایی من

 و

توهم ِدستان تو٬

واژه ایی می روید...

 

+ صــــبا 87/08/16  |

 

می تازی

چون اسبی رَم کرده

به دنبال آزادی...!!!

 

 

+ صــــبا 87/08/14 

 

دلم

پلکی عمیق می زند!

به اندازه

تمام سالهایی که٬

خیره بود در چشمانت....

 

+ صــــبا 87/08/14  |

 

عادتِ پروانگی

 را هیچ کرم  ِابریشمی

از یاد نمی برد...

دست ِجبر مرا به درون پیله ام می راند!!!

+ صــــبا 87/08/12  |

 

فانوس ِرهاییم ٬

 در میانِ

شعر هایم روشن است...

ورق بزن...

شبهای بی سحرم ٬ستاره می خواهد...!!!

 

+ صــــبا 87/08/11 

 

کال چیده بودی ام

روزی که هوس ِ

سیبی سرخ

 کورت کرده بود!!!

 

+ صــــبا 87/08/11  |

 

ساحل بهانه است

من در اعماق خویش غرق شدم...

دوره ام کرده

حجم بی رحم انزوا!

تو آنجا نشسته ایی در سکوت

ومن از بی تو بودن

در آخرین لایه های بی کسی ام

دست و پا می زنم...

 

+ صــــبا 87/08/11 

 

دیگر نمی خواهم چراغی باشم

تا کوره راه تو روشن شود!

در فکر ماه شدنم...!!

در خواب دیدم عروس آسمان شده ام

و تو از پنجره ات ٬

با حسرت٬

به روزهایی می اندیشیدی٬

که سراسر بَدر بودم...

حالا مهتاب فقط یک شب

راهت را از بیراهه٬

روشن می کند...

 

+ صــــبا 87/08/10  |

 

از امروز ٬می گریزم!

در دیروز ٬خلاصه می شوم!

و ناگزیر٬ به فردا پیوند می خورم...!!!

 

+ صــــبا 87/08/10 

 

آغاز  ِدیوانگیه من است!

وقتی که٬ 

ابرهای هرجایی

دوباره٬

 میهمان ِناخوانده ی٬

شبهایم می شوند...

 

+ صــــبا 87/08/09 

 

خرده شعرهایم را٬

به کاغذ پاره هایم می سپارم...

آنگاه می بوسمشان!

به یاد چشمانی که ٬

خواب را از

دیدگانم ربود...

 

+ صــــبا 87/08/08 

 

گام های وسوسه انگیزت٬

در گوش احساسم

 می پیچد!

زانوان سپید شعرهایم٬

می لرزد

و تو بی فاصله ٬

میان واژه هایم

تکرار می شوی...!!!

 

+ صــــبا 87/08/07  |

 

میل عمیقی

مرا فرا می خواند در خویش...

در تو هر آنچه من می خواهم٬

شکل گرفته...

در من انزوا  پوست می اندازد!!!

+ صــــبا 87/08/07 

 

باران که تمام شد٬

از پرده های اشکم بگذر!

زنی را می بینی٬

که زانو زده

وخیره مانده

به چاله های گل آلود ِخاطراتش...!!!!

هوای آمدنت دوباره ابریست...

 

 

+ صــــبا 87/08/07 

 

هرروز در ذهنم پر رنگ تر می شوی!

دلتنگت که می شوم٬

بساط اشک هایم پهن می شود...

ترس

از اینکه مبادا٬

ثانیه های داشتنت متفرق شوند٬

ناداشته هایم را٬

به آتش می کِشم...

 

+ صــــبا 87/08/06  |

 

پاییز...

ای عروس ِخوش پوش ِفصل ها٬

در پس این آرام خرامیدن ها...

رنگ به رنگ شدن ها...

عریان ترین ترانه ها را برلب داری!!!

بگذار٬

محرم  ِبغض های  کهنه ات٬

تن به عشق بازی

با ابرها بسپارد!!!

خیالی نیست...

امشب هم٬

همپای آسمان ِتو

می بارم ...!!!

+ صــــبا 87/08/06 

 

هیچ کس صدای گریه باد را نشنید

در میان جزر و مد ِچشمانت...!!

هنگامی که دعوتم کردی

به بارش٬

چه می دانستی

درپس هزاران سال سکوت من٬

تو نیز جاری می شوی...!!!

بارانی که نیمه شبمان را تَر کرد

سکوت ِمرطوبی بود که

 در بغض هایمان جا خوش کرده بود!

می باریم...

من

تو

آسمان

برهنه یم...

من

تو

آسمان

...

 

+ صــــبا 87/08/05  |

 

رقص ِابلیس٬

برشراره ی چشمانت...!

تپش ِپر حرارت ِنیاز٬

در سرگردانی اندامم...!

پیچش ناموزون ِتنی

که تمنای وصل را٬

 در دستان تو ٬

جستجو می کند...!!!

 

 

+ صــــبا 87/08/04 

 

حدفاصل ِ شبانه روزهایم را٬

زوزه گرگ ها پرکرده اند...

برهنه نمی شوند

سپیده دمان من...

خیسی سرد ِ سحرگاهانم

همه با

شبانه های چشمانت

در هم آمیخت

 ومن از روز غافل شدم ...!!!

 

+ صــــبا 87/08/04 

 

در میان ِتمام ِ

داشته هایم٬

تو نداشته ای هستی که٬

در حسرت داشتنت٬

میان شک و شاید هایم٬

نقطه پایان

پررنگ تر می شود...!!!

 

+ صــــبا 87/08/03  |

 

در این قفس تنگ

هوای دریا

در سر دارم!!!

لحظه هایی گُنگ

میان شنا و پرواز!!!

دریای چشمان تو

عجیب طوفانیست!!!

نه شنا...

نه پرواز...

 

+ صــــبا 87/08/03 

 

شبی که خفته ٬

در میان ِحجم ِسکوت ِمن٬

پُر از 

همخوابگی ابلیسان است

که از تفسیر  هِلال ماه

بر برهنگی اندام شعرهایم

جان گرفته اند...

 

+ صــــبا 87/08/02  |

 

می نوشمش...

همان شراب ِکهنه یی

 راکه در ٬

سردابه ی چشمانت

پنهانش کرده ایی!!!

جرعه ایی کافیست٬

که عمری مستم کند...

 

+ صــــبا 87/08/02 

 

درعبوراز دنیای خاکستری ام٬

 می کاوم

بیکرانیه ی بستر  ِشب هایم را!!!

شاید که باد ٬

در گوش ِدرختان٬

هم آغوشیه خورشید را

باعریانیه پنجره ام٬

نوید داده باشد...

 

 

+ صــــبا 87/08/01 

<