تبليغاتX
برهنــــــگی های مــن
 


تکه پاره های احساسم

بوی مداد می دهند

بوی حرف...

بوی ناز چشمانی که

به تصویر هیچ نقاشی نمی آیند. 

پهنای صورت قابهایم

گلدان گیسوانت را در خواب دیده اند

و تعبیرش را٬ با تن عریان ِشعرهایم قسمت کرده اند...


پ.ن:میهمان بدی نبودی به شادی بدرقه ات کردم ... پاییز!


+ صــــبا 87/09/26  |

 

 بگذار قدم بزند ذهن ِکنجکاو  ِپنجره ام

آنسوی دالان ِتنهایی ها را...

وقتی که کودک ِعریان ِهوس٬

زیر پرچین ِخیال٬

رو به مهتاب ٬

آفتاب را سَر می کشد ...

 

پ.ن: سایه ام ... تاریک و سرگردان

پ.ن:دل به دریا زدم ٬جای زخمش سوخت.آب دریا هم ٬مثل چشمان ِاو شور بود!

پ.ن:تنهایی های دیوار را جز پیچک باغچه ی همسایه ٬همراهی نیست.

 

+ صــــبا 87/09/21  |

 

توحادثه ی نورانی هستی٬

میان ِفضای سرد و تاریک ِاحساسم...

رویش یک سیب بر تن ِدرختی عقیم٬

یا که جنبش بیداری زیر پوست ِکابوسی تلخ و دراز.

گمشده ایی که با سلام  ِتند و تب دارش

 بی مهابا٬در آغوشم می کشد!!!

 

+ صــــبا 87/09/19  |

 

یک فنجان چای داغ٬

به پاس ِتُف کردن های بی موقع ِقلمم!

می خواهم با کلاف ِسر درگم  ِ

اندیشه های بهاریم

در این شب های پیش از یلدا٬

گوشت ببافم برای استخوانهای سرد ِاحساست...!!!

 

+ صــــبا 87/09/17  |

 

باران که بارید٬ بیا...

روزی که خورشید٬

به میهمانی ِچشمان ِهرزه ی ابرها رفته است.

بر بستر دلتنگی های شبانه ام ٬

ستاره بیاویز...

و هیاهوی مهتابی ِچشمان ِبیقرارت را٬  

با بوسه یی بر اندام تنهایی هایم٬ 

 آرام کن...

 

+ روی پرچین دلم٬
قد کشیده ٬پیچکی خسته ی راه
و تنم گرم حضور  ِنفسی تازه و سبز

 

+ صــــبا 87/09/13  |

 

می دود

از آن دورترها ٬ 

قاصدکی به سوی من...

قامت گام هایش لرزان است

ابرهای کولی شهر٬

بارها برسرش باریده اند.

و از عقده ی بادهای هرزه لبریز است

برلبانم می نشیند

و زیر گوشم آرام زمزمه می کند:

برهنه ٬بیقرار باش.

مپوشان تن ِگرم  ِعشقت را...

دلتنگی هرگز به خواب نمی رود!

+ صــــبا 87/09/13  |

 

چشمانت سوز عجیبی دارد٬

که تا مغز استخوانم را می سوزاند.

من می لرزم اما٬

این فاصله ها منجمد نمی شوند...!!!

 

+ غزل گفتن کار من نیست...وقتی همه ی قافیه ها را باخته ام!!!!

 

+ صــــبا 87/09/11  |

 

به تلنگری قامت نحیف غرورم شکست!

موجی ام که به شوق ِ

ساحل ِچشمانت

به صخره کوبید

و خَرد شد...

 

 

+ دلمان برف می گرید... سپید و سرد!!!

+ صــــبا 87/09/10  |

 

خانه بوی دیگری می دهد!

بوی برهنگی و بلوغ...

فرهاد درگیر  ِتجربه ی شیرین یست.

تجربه چشمانی که بلندای کوه و فریاد تیشه را می شکند!

عشق ٬پرشتاب می آید٬

به ویرانی ِ بیستون و خویش...!!!

 

 

+ صــــبا 87/09/09  |

 

حوالی چه زمانی زنده بگورم کردی؟!

که هر وقت به یاد خویش می نویسم٬

خط خطی های عمودی گریه

با ولع ٬

نقاشی می کنند صورتم را...

 

+ صــــبا 87/09/08 

 

وقتی زلال ِاحساسم را

 بر هم می زنی٬

گل آلود ِمی شوند ٬شعرهایم...

 

+ صــــبا 87/09/07  |

 

کمی آدم باش!

این سیب ها٬ به بهشت می رسانندت!!!

حوا ٬ هوس ِفریب ندارد...

  

+ صــــبا 87/09/06  |

 

فرصتم بده...

اتفاق ِکوچکی نیست!

کسی در چشمانت از یاد می رود

که به خطوط ِکفِ دستهایت ٬

راهش داده یی...

 

+ صــــبا 87/09/04  |

<