تبليغاتX
برهنــــــگی های مــن
 

 

راستی تو می دانی دلمان که می گیرد تسکینش با چیست؟

راستی تو می دانی خدا هم کفش می پوشد یا نه؟من که میگویم نمی پوشد آخر کفش به کارش نمی آید .او فقط می نشیند ٬می بیند و می نویسد...!؟

راستی تو می دانی خدا هم گاهی اوقات یادش می رود سَرکِش ِ "گاف" را بگذارد و ناخودآگاه چند فحش آبدارمان می دهد؟

راستی تو می دانی درون سَرم چند آهنگر مدام سلول های عصبی را داغ می کنند خوب که سرخ شد٬ با پُتک بر آن می کوبند تا حالت بگیرد!؟

راستی تو می دانی چند زن ِبد قیافه دائم در دلم ملافه های سپیدشان را در تشت های مسی چنگ می زنند تا تمیز و تمیز تر شوند و هر گاه حوصله شان سر می رود از مادر شوهر هاشان بد می گویند!؟

این را هم شاید ندانی که در ملکوت کسی قدم نمی زند و خدا هر روز ٬بارها ریش های بلند و سپیدش را شانه می زند و من از همیشه بیشتر می میرم برای چشمان آبی و دستان چروکیده اش که مدتهاست برکت را از دخل هامان دریغ کرده است!؟

راستی کاش کسی می فهمید من اینها را نمی نویسم تا زیبا جلوه کنند.من می نویسم تا افکار رو به فسادم٬ بیش از این نگندد...!!!

 

+ صــــبا 87/11/26  |

 

امروز٬ 

 قاب ِبرهنه ی اندامم٬

رو به انحنای دلپذیر ِچشمانت

قد کشیده است.

کاش حجم پُر تمنای پیکرت

هنوز هم٬

شیفته ی عطر دستانم بود.

 

+ صــــبا 87/11/23  |

 

یک بغل تشویش و اضطراب٬

 تکرار  ِخالیه ِدنیای من است!

چه زود عادت کردم به حوض ِمربعی ام

با کاشی های  رنگ پریده و بند انگشتی اش!

این زمستان را هم

 به شوق ِبهار می گذرانم٬

 که شاید

گلدان های شمعدانی باغچه ات را٬

 میهمانِ انزوای حوضچه ام کنی...!

 

پ.ن:۲۲/۱۱/۱۳۸۷ بارون که می باره من بی علت می خندم!!!

 

+ صــــبا 87/11/12  |

<