شبها٬
دستانی از آستین هایی نامریی
سر در می آورند٬
خواب را پس می زنند٬
میل های تردید را با کلاف ِاندیشه ام در هم می آمیزند...
می بافند٬می شکافند
دوباره...
می بافند٬می شکافند
ومن در شور ِداشتن تن پوشی برای پوشاندن
شکاف ِعریانه افکارم٬
بسترم را ٬
صد باره غلت می زنم...

پ.ن:احساست را در بیداری سرکوب می کنی٬
رویاهای شبانه مُچت را باز می کند
پ.ن:
منم هنوز
بعضی وقتا هنوز
دل خوش می شم هنوز
لطیف تر دل می بندمت و عمیق تر
قسم می خورم...
بر فراز تشویش های من٬
خنجری برنده تر از
تیغ ِنگاه ِتو نیست
و غم محضی که به ژرفای جانم فرو می کند ...
بگذار
بساط ِلاجوردیه چشمانت
هنوز هم
فاتح ِشهوت ِدیوانه ی
شعر هایم باشد
اردیبهشتیه غمین ِمن !
پ.ن:این پست مخاطب خاص دارد و به مناسبت تولدش در اولین روز ِاردیبهشت ماه تقدیمش می شود