تو را در چنگ ِافکارم می گیرم
آنگاه٬ آغوش ِبیدریغت را٬
کشف می کنم.
این٬
پنهان ترين گستره ی ممنوع ِ
روياهایم است
رقص ِعریان ِعطرت در باد
هنوز هم٬
دریچه ی منزوی ِشعر هایم را٬
مُعطر می کند.
به راستی که تو با صدای دلم می رقصی
و چه خیال انگیز ذهن ِبی تابم را
در باغ زلفهایت به خواب می بری!
پ.ن: این گردبادی که به پا کردی اول تو را بلعید!!!