۲۴ سال پیش٬
همین امروز ٬
صدای گریه های کودکی
ذهن ِزمین را به درد آورد.
من همان کودکم
که نعره های وحشیانه ام را ٬
بر فراز ِبام های جهان سَر می دهم.
همان کودکی که نه درک شد ٬نه رام
آنگاه که مَکر ِدستانِ روزگار٬
تن پوشی از
تنازع ِ پُر فریب ِ بَشری را ٬
بر اندام ِحوا پوشانیده بود
چه کسی
میان ِدلواپسی های در امتداد ِآدمیتش
داستان ِابلیس و
رانده ای از بهشت را ٬
در مخیله ی زمان جا گذاشته بود !!!

قصه یی تکراریست ٬حکایت ِماهی های تُنگ نشسته ی دریا ندیده٬
که اندیشه شان به همان کوچکیه تنگشان است.

پ.ن:تنوع٬ انگیزه می ده.
پ.ن:من از حقارت ِپنهانی که٬ اندیشه ام را مسموم می کند ٬می ترسم...
دست و پای دلمان می لرزد
و به خودمان نَهیب می زنیم
ای بابا امروز هم روز ِمردان است و هم پدران
و اینگونه است که دست و پای دلمان کِش می آید
و خیال خام بَرَش نمی دارد...

پ.ن: اشتباه نکنید اینجا به هیچ عنوان هک نشده
ظاهرا حال و هوای من هک شده و شعر گفتنش نمی آید.
خانه سرخ و کوچه سرخ است و خیابان سرخ است
آری از خون پهنه برزن و میدان سرخ است
ده به ده پرچم خشم است که بر می خیزد
مزرعه زرد و کفن سبز و خیابان سرخ است...
پ.ن:متاسفم که به دلایل امنیتی مجبور شدم(مجبورم کردند) پست های جدید را بردارم...