از همان باریک ِنوری که
به اتاقم تابید ِ است هم
می توان سَـرَک کشید به روزهایی که٬
طعم ِگسشان دَهانم را می بندد
هیچ حرف ِتازه ایی نیست
در این بی حرفی های مـُزمن
بجز آرزوهایی که
سَمت و سویشان ٬
با فعل ِ"نرسیدن" عقیم شده است
دلم ریش می شود از صدای خنده هایت
که در خاطره های مـُکررَم سر گردانند
تو عادتی بودی که
یک شب ٬
از فاصله ی نقره ایی نور ِماه
تا سیاهی های پنجره ام
سقوطت دادم.

نگاهت ٬
فـَواره می زند
از انتهای روانِ چشمانـَت
پُشت ِ این روزنه های خوشرنگ ِبی فروغ٬
شاخه های زیتونیست
که سَـبز می کند
سیاهیه روزهایم را...

شروع کن...
با یــــک بوسه٬
می خواهم این بار
لب های تو٬
حُسن ِختام ِاین شعر باشد.
