می دود
از آن دورترها ٬
قاصدکی به سوی من...
قامت گام هایش لرزان است
ابرهای کولی شهر٬
بارها برسرش باریده اند.
و از عقده ی بادهای هرزه لبریز است
برلبانم می نشیند
و زیر گوشم آرام زمزمه می کند:
برهنه ٬بیقرار باش.
مپوشان تن ِگرم ِعشقت را...
دلتنگی هرگز به خواب نمی رود!
