تبليغاتX
برهنــــــگی های مــن - 248
 

 

می دود

از آن دورترها ٬ 

قاصدکی به سوی من...

قامت گام هایش لرزان است

ابرهای کولی شهر٬

بارها برسرش باریده اند.

و از عقده ی بادهای هرزه لبریز است

برلبانم می نشیند

و زیر گوشم آرام زمزمه می کند:

برهنه ٬بیقرار باش.

مپوشان تن ِگرم  ِعشقت را...

دلتنگی هرگز به خواب نمی رود!

+ صــــبا 87/09/13  |

<