تبليغاتX
برهنــــــگی های مــن - 252
 

 

 بگذار قدم بزند ذهن ِکنجکاو  ِپنجره ام

آنسوی دالان ِتنهایی ها را...

وقتی که کودک ِعریان ِهوس٬

زیر پرچین ِخیال٬

رو به مهتاب ٬

آفتاب را سَر می کشد ...

 

پ.ن: سایه ام ... تاریک و سرگردان

پ.ن:دل به دریا زدم ٬جای زخمش سوخت.آب دریا هم ٬مثل چشمان ِاو شور بود!

پ.ن:تنهایی های دیوار را جز پیچک باغچه ی همسایه ٬همراهی نیست.

 

+ صــــبا 87/09/21  |

<