بگذار قدم بزند ذهن ِکنجکاو ِپنجره ام
آنسوی دالان ِتنهایی ها را...
وقتی که کودک ِعریان ِهوس٬
زیر پرچین ِخیال٬
رو به مهتاب ٬
آفتاب را سَر می کشد ...
پ.ن: سایه ام ... تاریک و سرگردان
پ.ن:دل به دریا زدم ٬جای زخمش سوخت.آب دریا هم ٬مثل چشمان ِاو شور بود!
پ.ن:تنهایی های دیوار را جز پیچک باغچه ی همسایه ٬همراهی نیست.