یک بغل تشویش و اضطراب٬
تکرار ِخالیه ِدنیای من است!
چه زود عادت کردم به حوض ِمربعی ام
با کاشی های رنگ پریده و بند انگشتی اش!
این زمستان را هم
به شوق ِبهار می گذرانم٬
که شاید
گلدان های شمعدانی باغچه ات را٬
میهمانِ انزوای حوضچه ام کنی...!
پ.ن:۲۲/۱۱/۱۳۸۷ بارون که می باره من بی علت می خندم!!!