تبليغاتX
برهنــــــگی های مــن - 259 - امروز بی شباهت به هر روز
 

 

راستی تو می دانی دلمان که می گیرد تسکینش با چیست؟

راستی تو می دانی خدا هم کفش می پوشد یا نه؟من که میگویم نمی پوشد آخر کفش به کارش نمی آید .او فقط می نشیند ٬می بیند و می نویسد...!؟

راستی تو می دانی خدا هم گاهی اوقات یادش می رود سَرکِش ِ "گاف" را بگذارد و ناخودآگاه چند فحش آبدارمان می دهد؟

راستی تو می دانی درون سَرم چند آهنگر مدام سلول های عصبی را داغ می کنند خوب که سرخ شد٬ با پُتک بر آن می کوبند تا حالت بگیرد!؟

راستی تو می دانی چند زن ِبد قیافه دائم در دلم ملافه های سپیدشان را در تشت های مسی چنگ می زنند تا تمیز و تمیز تر شوند و هر گاه حوصله شان سر می رود از مادر شوهر هاشان بد می گویند!؟

این را هم شاید ندانی که در ملکوت کسی قدم نمی زند و خدا هر روز ٬بارها ریش های بلند و سپیدش را شانه می زند و من از همیشه بیشتر می میرم برای چشمان آبی و دستان چروکیده اش که مدتهاست برکت را از دخل هامان دریغ کرده است!؟

راستی کاش کسی می فهمید من اینها را نمی نویسم تا زیبا جلوه کنند.من می نویسم تا افکار رو به فسادم٬ بیش از این نگندد...!!!

 

+ صــــبا 87/11/26  |

<