شبها٬
دستانی از آستین هایی نامریی
سر در می آورند٬
خواب را پس می زنند٬
میل های تردید را با کلاف ِاندیشه ام در هم می آمیزند...
می بافند٬می شکافند
دوباره...
می بافند٬می شکافند
ومن در شور ِداشتن تن پوشی برای پوشاندن
شکاف ِعریانه افکارم٬
بسترم را ٬
صد باره غلت می زنم...

پ.ن:احساست را در بیداری سرکوب می کنی٬
رویاهای شبانه مُچت را باز می کند
پ.ن:
منم هنوز
بعضی وقتا هنوز
دل خوش می شم هنوز